دسامبر 4, 2009 بدست حمیدرضا
شش سال پیش پدر بزرگم مرد! خیلی ناراحت بودم، خیلی هم دوسش داشتم،چون به قول معروف اهل حال بود! اما از یه جمله که بین بزرگترا ردوبدل میشد خیلی خوشم میومد:”ایشالا غم آخرت باشه!”
همیشه میگفتم بابابزرگ من که مرد اما اگه این آخرین غم باشه چه خوب میشه!
شش سال گذشت!هفته پیش که اومدم تهران اولین جایی که رفتم خونه مادربزرگم بود،تازه عمل قلب کرده بود و تو این مدتی که ندیده بودمش خیلی بهتر شده بود!این هفته قرار بود اون بیاد خونمون! داشتم میرفتم دنبالش که زنگ زدن و ….
امروز فهمیدم غم آخر وجود نداره!بهم میگفتن ایشالا غم آخرت باشه اما دیگه خوشحالم نمیکرد!
با گل سرخ رو روسريه ترکمنی با صدايه ناز-مخمليه ساز دهنی
با کتابهای دورانه کودکيم دزده و مرغ فلفلی و حسنی
با شلوارهای جين جديدا مد با رنگ های قرمز و سبز لجنی
“باتلفظ شیرین مادر بزرگ استکام، طناف ، سیب زَمَنی”
با آخر خوش تمام فيلم هنديها حال ميکنم،فقط وقتی تو پیش منی
ارسال شده در ترانه!, غیر ترانه! | 9 دیدگاه »
نوامبر 5, 2009 بدست حمیدرضا
خیلی کسلی! حوصله درس و دانشگاه رو نداری داری میای خونه اولین حال اساسی رو بهت میدن ،رو برد نوشته فردا کلاسهای صبح تا ظهر تعطیل!
چند بار پلک میزنی و بعدش برا اطمینان بیشتر میکوبی تو صورت خودت! مطمئن میشی توهم بعد کلاس سه ساعته نیست!
تو دلت میگی بابا دمشون گرم!
حسابی میخوابی. نزدیکا ظهر بلند میشی و میری طرف دانشگاه حال اساسی تر وقتیه که میبینی اون کلاسم تشکیل نمیشه!
تو راه برگشت میبینی همه جمع شدن دست میزنن و میخونن! دیگه اصلا باورت نمیشه! یعنی چی شده!
میری سمتشون ازشون سوال کنی که چند نفر با دوربین میان سمتت!
وای همه آرزوهام عملی شد! معروف میشم! تو رویاهات غرقی که یهو میبینی همه اونا که اطرافت بودن غیب شدن!
از بچگی عاشق قایم باشک بودی! میری دنبالشون… خبری نیست!
…
فردا از خواب بیدار میشی ،میری دانشگاه ،همه چی مثل قبل! فقط این بار حراست جلوتو میگیره و …؟؟؟
منتظر حال اساسی ترم با شیشه های نوشابه چند بار مصرف!!!!!
ارسال شده در غیر ترانه! | 6 دیدگاه »
اکتبر 15, 2009 بدست حمیدرضا
سلام؛
پاییز همیشه حس جالبی داره! اما تو شهر باران(رشت) پاییز یه چیز دیگه است،حداقل با تهران که خیلی متفاوته.
دانشگاه هم که ماه مهرش فرقی با تابستون نداشت و تق و لق بود،امسال سفت و محکمه!
تو این مدت اصلا به نوشتن فکر نکردم!از اول پاییز سر همین بیت موندم: با یه لحظه از نگاهت ***میشه طعنه زد به خورشید!
الان هم فقط اومدم اعلام وجود کنم!
راستی برام دعا کنید طاقت بیارم، دورو برم پر شده از طرفدارهای ا.ن! یکی یکی بیان ناک اوت میکنم! اما طاقت هجوم دسته جمعی رو ندارم!
پ.ن:این مطلب رو یکم ادیت کردم اما همون قبلی خیلی بهتر بود!
ارسال شده در غیر ترانه! | 5 دیدگاه »
سپتامبر 24, 2009 بدست حمیدرضا
با گل سرخ رو روسريه ترکمنی
با صدايه ناز-مخمليه ساز دهنی
با کتابهای دورانه کودکيم
دزده و مرغ فلفلی و حسنی
با شلوارهای جين جديدا مد
با رنگ های قرمز و سبز لجنی
با آخر خوش تمام فيلم هنديها
حال ميکنم…
فقط وقتی که پيش منی
ارسال شده در ترانه! | 11 دیدگاه »
سپتامبر 6, 2009 بدست حمیدرضا
به این مصاحبه توجه کنید:
-آقای عزیز محمدی دلیل اینکه بازی استقلال و سایپا ساعت 22:30 برگزار میشه چیه؟
-ما میخواستیم بازی ها بعد افطار باشه؛حالا مشکلی هم نداره تو اروپا هم بازی ها ساعت 11 شب برگزار میشه!
پ.ن:خیلی خیلی به خاطر این مسئولان کارآمد که انقدر فکرشون تو کار خودشون که وقت نمی کنند پیش پا افتاده ترین قوانین رو یاد بگیرند خوشحالم!
______________________________________________________
بعد از اینکه در نماز جمعه اشاره شد مسایل اخیر بازداشتگاه ها کار دشمنان نظام است!
گروه تجسس به نتایج جدیدی دست یافت و اونم این بود که تمام شیشه نوشابه ها کوکاکولا بوده!
ارسال شده در ترانه! | 11 دیدگاه »
آگوست 31, 2009 بدست حمیدرضا
خیلی پکر بود.این همه بدون درس و امتحان به سختی (!) مدرک گرفته بود؛اما همه تلاشش بی ثمر بود و هیچ جا کار گیرش نیومده بود.
اما امروز نور امید به دلش رخنه کرده بود!میدونست امروز قراره یه اتفاقی بیافته،برای همین همه حواسش رو خوب جمع کرده بود!
داشت قدم میزد که جلو دکه روزنامه فروشی یه تیتر بزرگ نظرش رو جلب کرد:
“به چند نفر آقا و چند نفر کمتر خانم برای کار در کابینت سازی محمود نیازمندیم”!!!
سریع دست تو جیبش کرد و یه عکس شیشه نوشابه (!) به روزنامه فروش نشون داد و روزنامه رو برداشت!
انقدر ذوق زده شده بود که روزنامه رو بر عکس گرفته بود و با یه ژست خاصی نگاهش میکرد که هر کس ندونه فکر کنه ایشون میخواد وزیر بشه!
بعد ده دقیقه که هیچی از محتویات روزنامه متوجه نشد با آینه ای که همیشه تو جیبش داشت و شیشه رفلکس مغازه تونست روزنامه رو رمز گشایی کنه و بخونه و یه بار دیگه تو دلش به نبوغ خودش آفرین گفت!!
“شرایط:
1-داشتن هرگونه مدرک
2-هیچی
ثبت نام برای عموم دوستان، آشنایان، فامیل ها و باجناق های آقا محمود آزاد است!”
ارسال شده در غیر ترانه! | 10 دیدگاه »
آگوست 24, 2009 بدست حمیدرضا
دولت دهم در همین ابتدای کار به عهدش وفا کرد و درخوزستان به عنوان اولین استان،نفت را سر سفره ها آورد!
به گزارش کرمهای خاکی این امر به لطف لوله های انتقال نفت پوسیده و در نتیجه نشتی آنها و مخلوط شدنش با آب لوله کشی تحقق یافت!! _________________________________________________
با توجه به اینکه دکتر احمدی نژاد، لنکرانی را به هلو تشبیه کردند؛ از این پس رسما هلو با نام کیوی به فروش میرسد!
_________________________________________________
سری جدید خاطرات بازداشت شدگان و بازجویان دو ماهه اخیر تهران در شماره جدید مجله play boy به چاپ خواهد رسید!!
پ.ن: خبر سوم قرار بود به عنوان سکانس چهارم منتشر بشه! که به تو صیه برخی اساتید(!) و زیادی +18 سال بودنش از این امر صرف نظر شد!
ارسال شده در غیر ترانه! | 9 دیدگاه »
آگوست 19, 2009 بدست حمیدرضا
میخواستم سکانس چهارم رو بذارم! اما یکم بی حوصله ام!
به جاش این ترانه نسبتا قدیمیم رو میذارم که خیلی دوسش دارم!بیشتر وقتا زمزمه اش میکنم!
رد پای یه غریبه
مونده روی خاک قلبت
انگار از سرمای آهش
سرد شده نگاه گرمت
نکنه خسته شدی تو؟
نکنه اون شده مردت؟
گفتی بی من زنده نیستی
رسیده زمان مرگت؟
تو زدنیا بد میگفتی
حالا با اون چیه فرقت
هر دو تون که بی وفایین
توی این عشق چیه حقت؟
تو به من بی مهری کردی
حالا خنده داره شرمت
نه عزیز لایق نبودین
نه تو و نه دل سنگت
پ.ن:اگر شد این ترانه رو همراه با آهنگ براتون میذارم! فعلا تکلیفش معلوم نیست!
ارسال شده در ترانه! | 3 دیدگاه »
آگوست 13, 2009 بدست حمیدرضا
پیش نوشت: “بعد از اینکه دوستان خبر دادند اثری از وبلاگ بلاگ اسکای من نیست!بنده از ترسم چند تا قالب پر کردم(!) و ترجیح دادم این داستان تو همون دوسکانس تموم بشه؛اما همین که داشتم ترجیح میدادم، یهو اینی شد که میخونید…!”
از زبان راوی:
با اینکه رسم بر این بوده اینجور وقتا شورو شوقی تو مدرسه و بین بچه ها برپا بشه،اما امروز فقط مدیر و سوگلی سر کیف بودند!
تنها فرقش برا ما پرده آبی پشت سکو و عکس آقا مدیر کنار آقا مدیر قبلی بود! البته این که ناظم آقا هم دیگه سر صف و رو سکو نمیومد عجیب بود!
برا همینم مدیر تنها پشت بلندگو وایساده بودو از سوگلی تعریف میکرد،بچه هام بی اشتیاق تو عالم دیگه ای سیر میکردند. آخه همشون فکر میکنند تنها دلیل انتخاب کردن سوگلی رابطه ای که تازگی ها ازش پرده برداشت!(سکانس اول) گرچه میگن با پسر آقا مدیر هم خیلی دوسته! آخه یه جورایی داداشند! تیغ مداد تراشند! شب و روز نداره همیشه تو مملکت، ببخشید مدرسه …!
پ.ن: اگر چندی بعد سفر رفتم و در حین سقوط هواپیما، سر از لب کارون در اوردم و بعدشم تبدیل به مرد سه هزار چهره شدم! بدونید با بالا رفتن فشار در حجم ثابت، دما زیاد میشه! آدمم وقتی دماش زیاد میشه(تب میکنه) هذیون میگه!
پ.ن2: این دو تا نامه رو هم بخونید.
نامه علیرضا بهشتی به پدر / نامه نبوی به ا.ن.
ارسال شده در غیر ترانه! | 13 دیدگاه »
آگوست 7, 2009 بدست حمیدرضا
متهم در جایگاه شهود- در حالی که سر و گردن خود را به اطراف تکان میدهد و با زدن انگشتانش بر میز محاکمه آهنگی مینوازد و زیر لب “لب کارون” را زمزمه میکند!
انقدر خوشحال است که کاملا مشخص است از جای خوش آب و هوایی آمده است.
دادستان -با جدیت خاص و موجی از غرور در چهره!- :همه اون چیزایی که برات نوشتیم رو از رو کاغذ بخون!
متهم- در حالی یکم خودش رو جمع و جور میکند و با برچیدن لب و تکان دادن سر به نشانه “باشه” شروع به خواندن میکند-: به خدا جای ما خوب بود،ما رو نزدن! به شمام پیشنهاد میکنم برید!انقذه خوبههه! فضا دقیقا فضای “لب کارون” بود.
(و در حالی که آهی میکشد و به افق خیره میشود)یادش بخیر….
هیئت منصفه:کاملا مشخص بود ایشون سواد خوندن نوشتن داره پس میتونسته توطئه را برنامه ریزی کنه!
ارسال شده در غیر ترانه! | 10 دیدگاه »