ما رفتیم اینجا!!
http://hrmahmood.blogfa.com
ما رفتیم اینجا!!
http://hrmahmood.blogfa.com
نوشته شده در دستهبندی نشده | بیان دیدگاه »
نمیدونم امروز که قصد نوشتن کردم این همه اتفاق دور و برم افتاد یا چون میخواستم بنویسم حواسم رو بیشتر به اطرافم جمع کردم.
با یه کوله بزرگ و یه کیسه سوغاتی تو تاکسی نشستم،یکم پت و پهن تر از حالت همیشگی نشستم،البته معمولیم که بشینم جای زیادی میگیرم به خاطر قد بلندم ؛اما امروز آزادتر نشستم، چون خسته بودم.هنوز یه ربع از سفر 6 ساعتم با اتوبوس نگذشته بود،آخه امروز از رشت برگشتم تهران.اتوبوس خیلی آروم اومد،جاده کرج-تهران هم بدجوری ترافیک بود، واسه همین خیلی خسته شدم.
چند دقیقه بعد از من دوتا پسر سوار شدن.سر و وضع خیلی خوبی نداشتن،اما مرتب و تمیز بودن. یکم خودم رو جمع کردم اما نه اونقدر که جا باز شه.راستی عقب نشسته بودم.
پسری که دمپایی پاش بود نشست بغل دست من.لاغر بود و صورت زرد رنگی داشت،البته این زرد بودنش رو اون موقع ندیدم. پیرهن گشاد رنگ روشنی تنش بود که راه راه تیره داشت.شلوار پارچه ای ساده ای پاش بود و موهای کوتاهی داشت.
وقتی کاملا سر جاش نشست آرنج دست چپش که سمت من بود رو روش پای من گذاشت و آرنج دست راستش رو روی پای پسری که باهاش سوار شده بود و انگشتای گره خوردش رو روی پای خودش.حالت خودخواهانه ای داشت،البته نشستنش؛اون لحظه به قیافش خیلی دقت نکردم.
یکم خودم رو جمع و جور کردم تا دستش رو از پام برداره، اما برنداشت. بعد به بهونه جابجا کردن کیسه ای که جلو پام گذاشته بودم پامو تکون دادم، این فقط بهونه ای بود که دستش رو از روی پام برداره. دستش رو برداشت و از اینکه میتونستم بازم راحت بشینم خوشحال بودم.
یادم نیست تا وقتی که به مقصد رسیدیم به چی فکر میکردم یا چی کار می کردم،اما پسری که پهلوی پسر کنار دستیم بود و تی شرت آبی تن داشت در مورد بیمارستان حرف میزد و برعکس بقیه تو چشماش خوشحال بودن رو حس کردم.شاید من هم به فکر نوشتن اتفاقهایی که تو راه افتاد بودم، اما مطمئنم به نوشتن چیزهایی که تا الآن گفتم فکر نمیکردم.
به آخر راه که رسیدیم پسری که کنارم بود خیلی آهسته و با لفت دادن داشت پیاده میشد.منم زیر لب غرغر کردم و دقیقا یادم نیست به نشانه عجله داشتن کمرش رو لمس کردم یا نه.-در حالی که اصلا عجله نداشتم اما هروقت تنهام دوست دارم عجله داشته باشم؛ یعنی جوری رفتار کنم که انگار عجله دارم.
وقتی یکم دیدم به بیرون بهتر شد دیدم پسر لباس آبی-که نفهمیدم دوستش بود یا برادرش-دستش رو گرفته و داره کمکش میکنه که پیاده شه. بالاخره از ماشین پیاده شد، البته این جریان خیلی هم طول نکشید اما از پیاده شدن عادی بیشتر بود.
پیاده که شدم دیدم رو بروی هم ایستادن و دستهای هم رو گرفتن.در ماشین رو خوب نبسته بودم برگشتم و اینبار در رو محکم تر بستم که فکر کنم راننده هم یه اعتراض کوچیکی کرد.وقتی میخواستم از خیابون رد بشم دیدم پسری که بغل دستم بود روی کول پسر لباس آبیه و دارن از خیابون رد میشن.وسط خیابون که رسیدن پسر لباس آبی یه چرخی زد و هر دوتاشون بلند خندیدن، داشت گریهام میگرفت، از خودم بدم اومد، میخواستم برای جبران مردی که داشت به تمسخر نگاهشون میکرد بزنم. مغزم واقعا کار نمیکرد. سرمو انداختم پایین و با سرعت از خیابون رد شدم بدون اینکه به ماشینها توجه کنم. وقتی از خیابون رد شدم،خودم رو تو شیشه مغازه دیدم و سریع سرم رو برگردوندم.به خیابون که نگاه کردم هنوز صدای بوق و دستها و لب هایی که برای اعتراض به من میجنبید محسوس بود.با چشم دنبال همون پسر گشتم اما پیداش نکردم دوس داشتم اون هم به نشانه اعتراض دستشو به طرفم پرتاب کنه و بهم حالی کنه که کار اشتباهی کردم،اما اون پسر دیگه نبود…
نوشته شده در غیر ترانه! | 15 دیدگاه »
بعد از مدتها یک ترانه:
دیگـــه حتی تـوی چشمــام نگـــاهـــــت رو نمیبینـــم
چـی شد حسی که میگفتی چی شد رویای شیرینــم
تو از چشـمــام نمیخــــونی چقـدر درگیــر تشویشــم
اگــه ترکم کـنـــــی حـــالا من از این بدتــرم میشــــــم
منم مردی که میـــدونی میــونه با تو خوشبخت شــــه
نــذار تا گفتـــن حرفــــام برای موندنــت سخـت شــــه
تو ایــن دیدار پــایــانی نـخواه چــــــشم از تو بــــردارم
هنــوز شک میــکـنه قلبت؟ به احساسی که من دارم
نمیگــم بی تو میمیرم خودت میــــــــدونــی داغونـــم
نگاه کن بـاز، تو چشمــام منـــم بغضم رو میشکونـــم
بگیـــر دستـــامو تو دستات بذار دلکندنت سخت شـه
منـــم مردی که میـدونی میتونه با تو خوشبخت شـه
نوشته شده در ترانه! | 7 دیدگاه »

حتما تا حالا این عبارت به گوشتون خورده: “بگیر بخواب!”
بچه که بودم با شنیدن این جمله از دهن بزرگترا “میگرفتم” و “میخوابیدم”!
اما حالا که یکم بزرگتر شدم و تو سنی ام که تو همه چی خیلی ریز میشم؛(البته نه همه چی همه چی!)یه دغدغه بزرگ واسم پیش اومده!
چند وقته شبها نمیخوابم و به گوش کردن آهنگ و بازی و زبونم به دیوار تماشای فارسی 1 و سالوادور مزدور میگذرونم! که این اعتراض اهالی خونه رو در بر داره به همراه عبارت”بگیر بخواب!”
باور کنید منم میخوام بخوابم و برای خوابیدن دست به خیلی کارها زدم؛ اما نمیبره که نمیبره!
از پایه میز و صندلی و تخت تا برخی از مسایل که بخاطر اینکه سن افراد در ورود به وبلاگ چک نمیشه از گفتنش معذورم، رو گرفتم! اما بازم خوابم نبرد!
با اینکه میتونم با افتخار به بچگیم فکر کنم(!) اما هرچی هم فکر میکنم یادم نمیاد بچگی ها چی رو میگرفتم و میخوابیدم! اگه شمام دغدغه ای مشابه من داشتید هم اکنون نیازمند یاری بیرنگ شما هستیم!
نوشته شده در دستهبندی نشده | 14 دیدگاه »
امسال بهترین پیش بینی رو واسه تابستونم داشتم! قبل از تابستون میگفتم، امسال تابستون چه کارایی که نمیکنم و دقیقا هم همین شد! تابستون اومد و چه کارها که نکردم!!؟؟ بهتر بگم هیچ کاری نکردم!!حتی همین وبلاگ نویسی ….
با چندتا آدم از نظر خودم بزرگ (البته بیشتر جثه ای!!)هم که حرف زدم از عقب افتادن کارهای روزانه و هفتگیشون وعوض شدن دغدغه هاشون میگفتند! منم با کلی دوزو کلک و وعده قاطی آدم بزرگا شدن وجدانم رو راضی کردم که منم دغدغه هام عوض شده و دارن به بخش خصوصی واگذار میشن! اما وقتی خبر از حذف این برنامه ها برای هدفهای خیلی بزرگ شنیدم و از اونجایی که من اصلا هدف ندارم، فهمیدم هنوزم کوچیکه آدم بزرگا هستیم!
واسه اینکه بازم کم نیارم رفتم سراغ تقویم؛ برای تدوین یک برنامه عالی برای این سی،چهل روزه باقی مونده. اما هنوز روز اول به دوم نرسیده چشمم افتاد به….(آخدا چاکرخواتیم!!)به ماهی که ما ایرانیای مسلمون تموم مشکلات و دردامون تو ناحیه انتهایی(!) پشت این ماه پنهون میکنیم! ماه برکت و گستردگی سفره و یکی از اعضای مهم بدن!
اینجا بود که فهمیدم واسه تابستون ما واقعا خوراک بچه ها یا شایدم بزرگترها رو لولو خورده!
راستی یه توصیه اخلاقی! غیر از ادامس که این مزدورها به زور کردن تو حلقمون و همه رو دائم الخمر کردن! نوشابه هم نخورید… نه واسه اینکه قند داره! واسه گاز کربن دی اکسید.. چون این همون گازیه که با فوت کردن غذا، غذا رو مکروه میکنه! و این مزدورا بازم به زور قیف میریزن تو حلق ما!!
نوشته شده در غیر ترانه! | 9 دیدگاه »
با تکنولوژی آمده است، فکر میکرد به جایی می رسد! برای همین همیشه حرکت،حرکت،حرکت… اما هنوز همان جایی است که از اول بود!
دقت کنی کلاه بر سرش گذاشته اند، نگاه کن…! سبز بر تن دارد! آقای سبز پوشی که همیشه در حال حرکت است و به هیچ جا نرسیده است!
اما ای آقای سبز پوش تو را دوست دارم، تو به ما ضعیف تر ها اجازه میدهی از عرض عبور کنیم و غول های پر زور را پشت خط نگه میداری!
ای آقای کلاه به سر به تو افتخار میکنم؛ تو ضامن امنیت من هستی!
ای آقای در حرکت کلاه به سر سبز پوش(!) تو به همه جا رسیده ای! جای تو تنها و تنها بهشت است!
امیدوارم سر آن پل معروف هم تو را ببینم، نه آن دوست مغرور خشمگین دست به کمرت را که از فرط خشم سرخ شده است!
دوستت دارم آقای سبز چراغ راهنمای عابر پیاده!
پ.ن: ممنون از دوست جونم بابت عکس!
نوشته شده در غیر ترانه! | 7 دیدگاه »
لذتی میبرم از خنده آن کودک،
که خبر را در گوشه قاصدک نجوا کرد…
تا رساند به خدا…
وبرای آنکه،زودتر آنجا برسد؛
باد را فوت می کرد….
نوشته شده در 1 | 5 دیدگاه »