نمیدونم امروز که قصد نوشتن کردم این همه اتفاق دور و برم افتاد یا چون میخواستم بنویسم حواسم رو بیشتر به اطرافم جمع کردم.
با یه کوله بزرگ و یه کیسه سوغاتی تو تاکسی نشستم،یکم پت و پهن تر از حالت همیشگی نشستم،البته معمولیم که بشینم جای زیادی میگیرم به خاطر قد بلندم ؛اما امروز آزادتر نشستم، چون خسته بودم.هنوز یه ربع از سفر 6 ساعتم با اتوبوس نگذشته بود،آخه امروز از رشت برگشتم تهران.اتوبوس خیلی آروم اومد،جاده کرج-تهران هم بدجوری ترافیک بود، واسه همین خیلی خسته شدم.
چند دقیقه بعد از من دوتا پسر سوار شدن.سر و وضع خیلی خوبی نداشتن،اما مرتب و تمیز بودن. یکم خودم رو جمع کردم اما نه اونقدر که جا باز شه.راستی عقب نشسته بودم.
پسری که دمپایی پاش بود نشست بغل دست من.لاغر بود و صورت زرد رنگی داشت،البته این زرد بودنش رو اون موقع ندیدم. پیرهن گشاد رنگ روشنی تنش بود که راه راه تیره داشت.شلوار پارچه ای ساده ای پاش بود و موهای کوتاهی داشت.
وقتی کاملا سر جاش نشست آرنج دست چپش که سمت من بود رو روش پای من گذاشت و آرنج دست راستش رو روی پای پسری که باهاش سوار شده بود و انگشتای گره خوردش رو روی پای خودش.حالت خودخواهانه ای داشت،البته نشستنش؛اون لحظه به قیافش خیلی دقت نکردم.
یکم خودم رو جمع و جور کردم تا دستش رو از پام برداره، اما برنداشت. بعد به بهونه جابجا کردن کیسه ای که جلو پام گذاشته بودم پامو تکون دادم، این فقط بهونه ای بود که دستش رو از روی پام برداره. دستش رو برداشت و از اینکه میتونستم بازم راحت بشینم خوشحال بودم.
یادم نیست تا وقتی که به مقصد رسیدیم به چی فکر میکردم یا چی کار می کردم،اما پسری که پهلوی پسر کنار دستیم بود و تی شرت آبی تن داشت در مورد بیمارستان حرف میزد و برعکس بقیه تو چشماش خوشحال بودن رو حس کردم.شاید من هم به فکر نوشتن اتفاقهایی که تو راه افتاد بودم، اما مطمئنم به نوشتن چیزهایی که تا الآن گفتم فکر نمیکردم.
به آخر راه که رسیدیم پسری که کنارم بود خیلی آهسته و با لفت دادن داشت پیاده میشد.منم زیر لب غرغر کردم و دقیقا یادم نیست به نشانه عجله داشتن کمرش رو لمس کردم یا نه.-در حالی که اصلا عجله نداشتم اما هروقت تنهام دوست دارم عجله داشته باشم؛ یعنی جوری رفتار کنم که انگار عجله دارم.
وقتی یکم دیدم به بیرون بهتر شد دیدم پسر لباس آبی-که نفهمیدم دوستش بود یا برادرش-دستش رو گرفته و داره کمکش میکنه که پیاده شه. بالاخره از ماشین پیاده شد، البته این جریان خیلی هم طول نکشید اما از پیاده شدن عادی بیشتر بود.
پیاده که شدم دیدم رو بروی هم ایستادن و دستهای هم رو گرفتن.در ماشین رو خوب نبسته بودم برگشتم و اینبار در رو محکم تر بستم که فکر کنم راننده هم یه اعتراض کوچیکی کرد.وقتی میخواستم از خیابون رد بشم دیدم پسری که بغل دستم بود روی کول پسر لباس آبیه و دارن از خیابون رد میشن.وسط خیابون که رسیدن پسر لباس آبی یه چرخی زد و هر دوتاشون بلند خندیدن، داشت گریهام میگرفت، از خودم بدم اومد، میخواستم برای جبران مردی که داشت به تمسخر نگاهشون میکرد بزنم. مغزم واقعا کار نمیکرد. سرمو انداختم پایین و با سرعت از خیابون رد شدم بدون اینکه به ماشینها توجه کنم. وقتی از خیابون رد شدم،خودم رو تو شیشه مغازه دیدم و سریع سرم رو برگردوندم.به خیابون که نگاه کردم هنوز صدای بوق و دستها و لب هایی که برای اعتراض به من میجنبید محسوس بود.با چشم دنبال همون پسر گشتم اما پیداش نکردم دوس داشتم اون هم به نشانه اعتراض دستشو به طرفم پرتاب کنه و بهم حالی کنه که کار اشتباهی کردم،اما اون پسر دیگه نبود…
« دیدار
حق!
دسامبر 4, 2010 بدست حمیدرضا
خوشحالم که بعد از مدتها نوشتی.
متاسفانه من هم گاهی از این تجربه ها داشتم و می تونم تلخی به شدت آزار دهنده ش رو حس کنم.
منتظر مطالبت جدیدت هستم.
سلام
زیرک کسی ست که وقتی بدی کرد آمرزش طلبد و هنگامی که گناهی از او سر زد پشیمان گردد.
واسه همه از این تجربه ها پیش اومده .مهم اینه پشیمون شدیم یا نه.
خوش به حالت که شدی و جرات عنوان کردنش رو هم داشتی
این خودش خیلی توانایی می خواد.
همه ما دستخوش قضاوت های نابجا درمورد دیگران میشیم.!
پشیمونی بعدش جدا حال و هوای آدمو بهم میریزه!
سلام
خوشحالم که بعد مدت ها اینجا یه پست جدید میبینم…
تلخ بود…خیلی…
واسه خیلی هامون پیش اومده…چون آدمیزاده و قضاوتهای عجولانه اش…
امیدوارم برات یه درس باشه حمید و از پس امتحانش هم خوب بر بیای نه صرفا یه خاطره برای تعریف کردن …سری از تاسف تکون دادن… و فراموش کردن.
azizam eshkal nadare to ke az ghasd in karo nakardi vaseye harkasi momkene bode pish biyad/ mohem ine ke to ghalbet hamishe mehrabone
dar zemn khili ghashng minvisi
اولا خوشحالم که اینجا میبینمت! ثانیا ممنون لطف داری!
salam , bad az modatha ye poste jadid vali mesle hamishe ziba
dar zemn kheili vaghta kheili chiza onjoor ke ma fekr mikonim nist in ghanoone tabiate
سلام
تحت تاثیر قرار گرفتم. برای منم زیاد پیش اومده که یه رفتاری داشته باشم که بعدا از خودم خجالت بکشم اما هیچ وقتم عبرت نگرفتم
و اما این پست نکته انحرافی هم داره
1) بابا قد بلند، بابا جاگیر، بابا وسیع ، بابا فراخ
2)اون کیسه پر از سوغاتی ت منو کشته!!! البته یک منبع موثق به من اطلاع داده این کیسه همچین پرپر هم نبوده و نویسنده از آرایه مبالغه و اغراق استفاده کرده ( مدارکش هم موجوده!! نشون بدممممممممم؟؟؟ )
تکذیب یا تصدیق این کامنت به عهده نویسنده می باشد
اگه چیزی از قلم نیفتاده من رفع زحمت کنم
بچه محل انقده سنگدل؟ حالا خوبه دو تا كشيده نر و ماده بهش نزني كه زودتر پياده بشه.
از اینجور اتفاقات زیاد پیش میاد…
از اینجور اتفاقات زیاد پیش میاد…دفعه بعد جبران کن..